آسمان تار است و من پرواز می خواهد دلم
بار دیگر قدرت اعجاز می خواهد دلم
در سکوت بی امان و پشت این بیداد ها
یک دل خوش با دو خط آواز می خواهد دلم
در دل شهری که مسموم هوای بی کسی است
منظری بی انتها ، دلباز می خواهد دلم
چهره ی دلبر شده نقش و نگار هفت رنگ
دلبری بی رنگ و هم بی ناز می خواهد دلم
مثل یک لشکر که دائم در هجوم دشمن است
یک تنه افتاده ام سرباز می خواهد دلم
محرمی دیگر برای گفتن اسرار نیست
یک نش
برچسب: باران,
نویسنده: نگار سامانی
از زندگی از این همه تکرار خسته اماز های و هوی کوچه و بازار خستهامدلگیرم از ستاره و آزردهام ز ماهامشب دگر ز هر که و هر کار خستهامدلخسته، سوی خانه تن خسته میکشمآوخ... کزین حصار دلآزار خستهامبیزارم از خمشی تقویم روی میزوز دنگ دنگ ساعت دیوار خستهاماز او که گفت: یار تو هستم؛ ولی نبوداز خود که بیشکیبم و بییـار خستهامتنها و دلگرفته، بیزار و بیامیداز حال من مپرس که بسیار خستهام . . .
برچسب: داستان,
نویسنده: نگار سامانی